تبليغاتX
اوای عشق
اوای عشق

می خوام فراموشت کنم

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

جمعه هفتم اردیبهشت 1386-14:8 -مهناز

 

  امروز بعد ازکلی وقت میخوام دوباره بنویسم دلم

 واسه ی همتون نوشته هاتون  حرف هاتون خیلی تنگ

 شده بود امروز خیلی تو فکر کسایی که سال هاست

ازپیش مارفتن والان تویک دنیای دیگه هستن  کسایی

 که با مرگشون یک غمه تازه رودل ما گذاشتن کسایی

 که الان زیر یک مشت خاک دفن شدن اره پایان زندگی

همه ی ما ها همونجاست هیچ راه فراری هم ازش

 نداریم  خوش بحالشون که از این دنیای کثیف رفتن

 زندگی همینه زندگی زیباست ولی مرگ از اون زیباتره

 چون پایان زندگی مرگه  ما موقعی که یکی میمیره

 ازش یاد میکنیم و  واسش گریه میکنیم  چرا موقعی

 زنده است بهش سر نمیزنیم و با یک لبخند به جای

 اون همه گریه بعد از مرگش خوشحالش نمیکنیم هر

 طلوع یک غروبی داره طلوع زندگی تولد و غروب اون

 مرگه اگه دوست داشتی یک فاتحه واسشون بفرست

 

 رهايت می کنم

وهمه باور هايت را به باد می سپارم

 پشت گورستان پنهان خاطره

 تنت را به خاک می سپارم

 به کلاغ آواز رفتن را می آ موزم

 تا هر روز برايت بخواند

 وخواب ابدی تورا جاودانه سازد

  من باز می گردم

  و راهم را گم می کنم

  تا هيچ وقت به قربانگاه تو برنگردم

  تا تو را گم کنم

  سايه ات را از کنار پنجره بر می دارم

  تا دوباره خورشيد به درون پنجره باز گردد

  و گرمايت را در درون خانه کوچکم ذوب کند

   تو رفتن را آموختی

  و هيچ خاکی قدرت داشتن تو را ندارد

 می توانی همراه پرنده ها

  و ابرها و نور مهتاب به هر کجا بروی

  اما برای من هميشه در گورستان پنهان خاطره

  آراميده ای          

روحشون شادویادشون همیشه درخاطره ها زنده باد     

 

    (مهناز)                           ۷/۲/۸۶             

 

   

 

 

لینک ثابت |